خواستم شعر بگویم دلم آرام نشد
آتشت شعله زد و سرکشیش رام نشد
خواستم باز بگویم که مرا بوسیدی
جای هر بوسه ی تو روی تنم سرد نشد
من که از لذت آن روز دلم پر شده بود
آتشی تازه به جانم زدی و درد نشد
کاشکی لحظه در آن روز توقف می کرد
چونکه از خلوت آن روز دلم سیر نشد
کاشکی جان به تو می دادم و خود می رف5تم
ولی آن جسم چو آتش بد و او خاک نشد
خواستم داد زنم نعره ی مستانه ز شوق
قلبم از سینه برون زد نفس آزاد نشد